هشت روز از یک ننگ بزرگ که بر تارک این خاک مقدس نشسته است و در این هشت روز چه خون ها که به زمین نریخت و چه خون ها که پامال نشد.
هشت روز از اتفاقی که در تاریخ ثبت خواهد شد البته نه به نیکی.
هشت روز از تلاش برای سرکوب مردم.
هشت روز از تلاش برای خودکامگی.
و امروز چه نمی دانم چه کردند و آیا خونی بر زمین ریختند؟ اینان از دژخیمان رژیم پهلوی نیز بی رحم ترند. صدای گلوله و رگبار به گوش می رسد و گاز های اشک آور سینه و چشم را می آزارد. به راستی که درست می گویند زندانی زندان بان خوبی می شود. کسی که معلمی چون ساواک داشته باشد سرنوشتش محتوم است!
در این میان غریو الله اکبر است که دل را آرامش می دهد. عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد. نسبت به شبهای قبل از جمعه شب اتحاد عجیبی شکل گرفته، انگار اشک تمساح همه را با هم متحد کرده. اینک از همه طرف بانگ الله اکبر می شنوی. بدون ترس از تهدید های دینداران بی دین!
کاش من هم آنقدر جرات و جسارت داشتم که کفن بر تن می کردم و به میدان مبارزه پا می نهادم و خونی که داشتم نثار میهنم می کردم.
نصر من الله و فتح قریب
دلم نمی خواهد از این کثافت برنامه ریزی شده حرف بزنم؛
دلم نمی خواهد از خون هایی که بی گناه به زمین ریخته شدند و قاتلین حال مدعی شده اند بگویم؛
دلم نمی خواهد از کسانی که به قصد قتل عام وارد خیابان شدند و حال که چیزی بسیار کمتر از حقشان رسیده اند زبانشان دراز تر از پیش شده؛
نمی خواهم از آن جوانکی بگویم که چه بی باکانه آتش بر روی مردم بی گناه می گشاید و پس از آن مظلومش جلوه می دهند بگویم؛
نمی خواهم از چماق ها خریداری شده ادارات نزدیک محل های تجمع مردم بگویم؛
اما یک چیز می خواهم بگویم و یک سوال دارم!
مگر رای نمی دهیم که خواسته هایمان عملی شود؟! مگر رای نمی دهیم که آنچه در تفکر ماست و در تفکر نامزد مورد نظرمان می یابیمش حاکم شود؟! پس چرا می گویند نظر فلانی به من نزدیک تر است؟ مگر ما رای می دهیم که نظر یک نفر اجرا شود؟ مگر ما رای می دهیم که انتخاب کنیم نیروی مجری یک تفکر دیگر را؟ این دیگر چه جمهوریتیست؟ این دیگر کدامین نوع دموکراسیست؟ اگر قرار بود که فقط نظر یک نفر اجرا شود چرا پالان خر را عوض نکردیم؟ البته شاید خر را عوض کردیم با همان پالان قدیمی!
من رای نمی دهم که خودکامه ای دیگر با هر ابزاری بر من حکومت کند. پدران ما انقلاب کردند تا نسل خودکامگان از این سرزمین برچیده شود نه اینکه دیکتاتوری دیگر حاکم بر ما شود.
و اکنون تا آخرین قطره خونی که در رگ دارم و تنها به وطنم هدیه اش می دهم می کوشم تا نسل خودکامگان از این سرزمین بر چیده شود.
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن / وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن / چتر گل در سرکشی ای مرغ خوش خوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت / دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب / باشد اندر پرد ه بازی های تهران غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند / چون ترا نوح است کشتی بان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید / هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب / جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار / تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
دیگر حرفی نیست که بخواهی یا بتوانی بزنی هر چه بود در غزل حافظ بود.
در طول روز استرس زیادی داری وقتی اخباری می شنوی که چگونه قرار است دست به اسلحه ببرند و با وقاحت اعلام می کنند که مجوز تیر دارند و معلوم نیست کدام نهاد یا مقامی چنین حکمی داده. چگونه می توانند چنین پست باشند که آتش به روی هموطن خود بگشایند و خون بیگناهان را به زمین بریزند. به ناچار دست به دیوان خواجه شیراز می بری و ...
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود / وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود و لیک به خون جگر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب / یارب مباد آنکه گدا معتبر شود
و شاهدی چه زیبا تر و گویا تر
بر سر آنم گر زدست بر آید / دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد / دیو چو بیرون رود فرشته در آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر / باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
و چه شوری در دل ما نهاد این دو غزل.
و حضور بی مثال؛ دریایی از خواست ملت با آرامش و صبوری. همایش سکوت؛ چه رضایت و آرامش خاطری بود وقتی می دیدی بدون هماهنگی و سازماندهی چگونه متحد با هم و بدون مشکل از پیر و جوان و زن و مرد در کنار هم خواستار حق تضعیع شده ی خودشان بودند. و چه مردمانی داریم که در جای جای خیابان آزادی لب تشنه راهپیمایان را سیراب می کردند. واقعن حسی سرشار از غرور بود.
ولی چه سخت بود وقتی می فهمی که جوانکی احمق که معلوم نیست چرا اسلحه به دست دارد و معلوم است از کجاست.
خیابان ها شلوغ شده. مردمی که تنها راه نجات را از این بلا در انتخابات می دیدند و با چنین شور و هیجان وصف ناشدنی رای خود را به صندوق ریختند پس برون رفت از بهت و تعجب، اکنون به خیابان ها ریختند و بانگ الله اکبر سر می دهند. ما به جمهوریت رای دادیم و الان تیغ تیز دیکتاتوری را زیر گلوی خود حس می کنیم.
شب در خیابان، سنگ و چماق؛ کوکتل مولوتف و گاز اشک آور و البته الله و اکبر. لباس های شخصی و تهدید مردم. فضای وحشتناک و دلنشینیست. وحشتناک از این بابت که چگونه یک هموطن کمر به قتل هموطن دیگرش بسته و دلنشین از این بابت که چگونه مردم با هر سلیقه ای با هم متحد شدند و درهای منزل خویش را گشاد دستانه به روی معترضین می گشایند. و باز هم تهدید و تهدید و تهدید چه برای پناهنده و چه برای پناه دهنده.
مات و متحیر!
تنها چیزی که می شنوی یاس و نا امیدیست. همه یا بهت زدند یا در حال لعن و نفرین. لعن و نفرین کسانی که چنین وقیح شده اند.
زمانی انتخابات را تنها راه برون رفت از بحران می پنداشتیم و اکنون این انتخابات خود بحران دیگری را رقم زده.
خدا به خیر کند.
سخنگوی سایت اجتماعی فیس بوک در این باره گفت: «این موضوع که آیا افراد در سایت مجاز هستند راجع به این موضوع ها بحث کنند جای بحث و بررسی دارد. تصمیم گیری در این مورد بسیار سخت است. ما تا کنون گفتگو های بسیاری در این باره انجام دادیم و کارشناسان زیادی را دعوت کردیم که درباره این موضوع تحقیق کنند. ما فقط با بیان این که این صفحات خاصی ممکن است برای گروه خاصی اهانت آمیز باشد نمی توانیم آن ها را از سایت حذف کنیم. ما می خواهیم این سایت محلی باشد که افراد با عقاید گوناگون بتوانند نظرات خود را به بحث بگذارند .حتی اگر این بحث ها مثل مسئله هولوکاست تا این حد مجادله آمیز باشد.»
بعد از این موضع گیری فیس بوک به شکل بسیار خنده دار و بچه گانه ای این ساید در ایران فیلتر شد.
یادمه زمانی که اورکات خیلی روی دور افتاده بود به بهانه های واهی "محلی برای فساد" اورکات فیلتر شد.
اما در مورد فیس بوک با اینکه من به شخصه خیلی اهل گردش تو این سایت نبودم ولی هیچ نکته ای غیر از سبز شدن تو فیس بوک ندیدم که بخواد فیلتر بشه.
دقیقن دولتمردان ما شدن مثل همون صهیونیست هایی که روز و شب مورد لعن و نفرین قرارشون می دن.
مطلب محمد علی ابطحی هم در مورد فیلتر شدن فیس بوک خواندنیست
پ.ن: البته عنوان مطلب می تونه به خیلی چیزای دیگه از جمله «تشابه در عمل؛ تشابه در گفتار» تغییر کنه.
وقتی مجبوری یه کاری و با دوستات انجام بدی و از بد حادثه این تویی که باید جوابگو باشی،
وقتی دوستات از تو پول آخر ماهشون رو می خوان و مدام از کار ایراد می گیرن و برای رفع شدن مشکلات از تو انتظار دارن،
وقتی که تو باید انتظارات و خواسته های دو طرف - رییس و دوستان - رو برآورده کنی و هر کم کاستی که باشه از هر طرف فقط تو باید جوابگو باشی،
لابد باید تو هم یه انتظاراتی داشته باشی!
حداقل انتظارات!
حداقل اینکه آخر ماه که شد بی دنگ و فنگ و ناز و ادا پول بچه ها رو بگیری و از اون طرف دو زار برای حرف تو ارزش قائل باشن نه اینکه هر کی هر جور بازی خواست بکنه و کاری انجام نشه بعد آخر ماه یه سری کار باید تحویل بدی و از اون طرف حقوق بچه ها رو پرداخت کنی.
یادمه چند وقت پیش یه جا خوندم که فلان جای فرنگستون تحقیق کردن که چمیدونم چند درصد از کارمندا از سیستم کامپیوتر محل کارشون برای استفاده های شخصی مثل چک کردن ایمیل و ... استفاده می کنن.
اما چیزی که من دارم می بینم حداقل اطراف خودم اینه که از سیستم کامپیوتر محل کار گاهی اوقات برای کار استفاده میشه!
البته بازم جای شکر داره که بعد از کنترل ایمیل وب گردی و وبلاگ خونی و سیر کردن تو خبرهای گوشه و کنار جهان یه ذره کاری هم انجام میشه.
البته باید بگم که خودم هم از این قاعده مستثنی نیستم.
با همه اینا ما ایرانیا همش غر می زنیم که چرا بقیه کارشون رو درست انجام نمی دن و چرا جنس ایرانی از جنس درجه چندم چینی هم بدتره.
اما باید بازم خدا رو شکر کرد که یه کارای شکسته بسته ای انجام میشه.
تازه این یه ذره از ماجراست؛
وقتی رییس می ره بیرون و همه می خوان دور هم یه چایی بخورن و یه گپی بزنن در آرامش تو هم مجبوری این کارو بکنی وگرنه متهم میشی به کلاس گذاشتن و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه. میگن حالا که رییس نیست یه ذره استراحت کنیم! انگار تا قبل از اون خیلی فعالیت ها شدید بوده!
البته فقط اینجا نیست که همچین برنامه ای هست، دوستی تعریف می کرد که تا رییسشون از دفتر می رفته بیرون بلافاصله همه گی مشغول به امر محترم و شریف فیس بوک بازی می شدن!
انگار این نهادینه شده در همه ی ما که تا زور بالای سرمون نباشه نباید کار کرد و به هر نحوی که شده باید از زیر کار در رفت.
چقدر بده!
چقدر بده وقتی که یه جا برای گفتن نداری خیلی برای گفتن حرف داری
اما وقتی که دلارامی برای خودت دست و پا می کنی انگار...
انگار که دیگه حرفی برای گفتن نداری یا حسی برای گفتن
هر چی نگاه می کنی اطراف رو می بینی خیلی حرف میشه زد اما وقتی پای گفتن می رسی میشی یه آدم لال!
الان نهایت سوژه هست برای گفتن اما هیچی برای گفتن نیست
شاید برا اینه که سالهاست چیزی نگفتم و ننوشتم
